ایرانیان فنلاند مرور خبرها
Pinglish

Zohreh

Ali Zand Vakili · زهره
2015
یاد از آن روزی که بودی زهره یار من دور از چشم رقیبان درکنار من حالیا خالیست جایت ای نگار من در شام تار من آخر کجائی زهره یاد داری زهره آن روزی که در صحرا دست اندر دست هم گردش کنان تنها راه می رفتیم و در بین شقایقها بود عالم مارا لطف و صفایی زهره بود هنگام غروب آن روز افق زیبا ایستادیم از برای دیدنش آنجا تکیه تو بر سینه ام دادی سر خود را گفتیم و با هم ما بس رازهایی زهره چون یقین کردی که در عشقت گرفتارم سرد گشتی و نمودی این چنین خوارم خود نکردی فکر آخر نازنین یارم من هم چو تو دارم آخر خدائی زهره